
۷/ ۱۲/ ۸۷
ساعت 12:30 سوار مینیبوس شدیم و پس از بستن باربند به سمت خوابگاه سرلت واقع در خیابان طیب رفتیم. به علت ترافیک سنگین موجود در آن منطقه ساعت 22 به خوابگاه رسیده و پس از بستن دوچرخهها بر روی مینیبوس ساعت 23:30 اصفهان را به مقصد کاشان ترک گفتیم.
۸/ ۱۲/ ۸۷
ساعت ۱:۰۰ در یکی از رستورانهای میانه راه توقف کرده و به صرف شام پرداختیم. ساعت 2:00 به شهر تاریخی کاشان رسیدیم، شهر درخواب شبانه بود و ما بدون بر هم زدن این خواب آنجا را ترک و به شهر آران و بیدگل رفتیم. برای رسیدن به کاروانسرای مرنجاب و دریاچه نمک باید از کنار پادگان شهید کبریایی و کارخانه فولاد کویر عبور کرد، این پادگان آخرین نقطهی شهری بین کاروانسرا و شهر است. ساعت 3:00 به پادگان رسیدیم، بدون توقف به سمت کویر حرکت خود را ادامه دادیم. از سه کیلومتری بعد از پادگان جاده خاکی میشود.
پس از رسیدن به کاروانسرا و یافتن محلی برای اطراق مشغول برپا کردن چادرها و روشن کردن آتش شدیم که یکدفعه متوجه صدای اذان صبح از رادیو شدیم و این نشان میداد ما عملا فرصتی برای خواب و استراحت نداریم. اطراف کاروانسرا پر ازچادرهای مردمی بود که به اینجا آمده بودند. جالب بود اکثر آنها از زور سرما دیگر خوابشان نبرده بود و کنار بقایای آتشهای شب گذشته خود جمع شده بودند.
با روشن شدن هوا و استراحت چند ساعته و خوردن سیب زمینی کباب شده، دوچرخهها را از مینیبوس پیاده و مشغول آماده کردن آنها شدیم. بالاخره با وجود تمام مشکلاتی که بخاطر آماده نبودن دوچرخهها و نداشتن تجربهی چنین برنامههایی بود ساعت 7:30 کاروانسرا را به مقصد رملهای ماسهای با دوچرخه ترک گفتیم. مسیر ما به سمت رملها سراشیبی ملایمی داشت و کار ما را برای شروع و گرم کردن بسیار راحت کرده بود.
در سمت راست ما رملهای ماسهای بود که در ساحل دریاچهی بزرگ نمک از حرکت خود باز ایستاده بودند و در سمت چب ما دریاچهی سفید پوش نمک بود. دریاچهای که همگان برای بار اول به گمان آب در کنار آن میآیند و پس از رسیدن به آن با سرزمینی سفید در میان کویر مواجه میشوند. سرزمینی که برای کوهنوردان یادآور مناطق پر برف و سرد است. اما اینجا فقط رنگ برف هست و خبری از خود برف و سرما نیست. البته کویر موجودی دو رو است. یک روی آن شب است و پر از سرما و روی دیگر آن روز است و پر از گرما و هر کدام برای خود زیباییهایی خاص دارد.
ساعت 9:30 به رملها رسیدیم و مشغول خوردن صبحانه که البته صبحانهای مفصل بعد از یک دوچرخهسواری نسبتا سبک بود. پس از صرف صبحانه و استراحتی کوتاه ساعت 10:45 سوار دوچرخهها شده و با رملها و دریاچهی زیبای نمک خداحافظی و به مست کاروانسرا حرکت کردیم. ساعت 12:10 به کاروانسرا رسیدیم. پس از استراحت و نواختن ویلون توسط یکی از بچهها چادرهایی را که حسرت خوابیدن در آنها را به دل داشتیم جمع کرده و ساعت 13 حرکت دوباره خود با دوچرخه را به سمت پادگان شهید کبرایایی شروع کردیم. قرار بود مینیبوس یک ساعت پس از حرکت و با اعلام سرپرست به سمت ما حرکت کند. خوشبختانه در تمام طول مسیر کاروانسرا به آران و بیدگل موبایل آنتن میداد.
پس از دو ساعت و نیم رکاب زدن چرخ یکی از دوچرخهها خراب و از دور مسیر پیمایشی خارج شد. بنابراین دو نفر از بچهها به همراه سرپرست پیاده به حرکت خود ادامه دادند تا مینیبوس به آنها برسد. بقیه با دوچرخهها به سمت اطاقهای استراحتی چوپانان حرکت کردند تا برای صرف ناهار توقف کنند. ساعت 14:45 گروه دوچرخه سوارها به محل قرار رسیدند و ساعت 15 بقیه به همراه مینیبوس که پیادهها را هم سوار کرده بود رسیدند. پس از صرف ناهار و استراحت ساعت 16 حرکت خود را آغاز کردیم.
در این مرحله دو نفر از ادامهی کار منصرف شده بودند اما هشت نفر دیگر هنوز توانایی خود را در معرض امتحان قرار میدادند.
از همان ابتدا سربالایی شروع شد، سربالاییای که در نگاه آدمی تا آسمان ادامه داشت. حدود یک ساعت در این شیب رکاب میزدیم تا نهایتا ساعت 17:10 به انتهای این سربالایی پیچ در پیچ که گاهی جان آدمی را به پایین شیب سر میداد رسیدیم. اما این شیب کار خود را کرد، سه نفر دیگر از بچهها هم در این قسمت کنار کشیدند. و در انتظار مینیبوس نشستند. پس از این سربالایی نفسگیر نوبت به سراشیبی تند و مهیج رسید، این سراشیبی ارتفاعی که ما در عرض یک ساعت زیاد کرده بودیم را در عرض چند دقیقه کاهش داد، اما این لذت با گرد و خاک حاصل از چند ماشین به سرعت از بین رفت و همه حسابی گرد و خاک نوش جان کردیم.
ساعت 19:30 پس از یک دوچرخهسواری طولانی و مهیج به پادگان شهید کبریایی رسیدیم. بعد از گذاشتن دوچرخهها به بالای مینیبوس ساعت 20 به سمت اصفهان حرکت کردیم.
۹/ ۱۲/ ۸۷
ساعت 1 بامداد به شهر زیبای اصفهان رسیدیم.
در پایان از تمام دوستانی که در اجرای این برنامه ما را یاری کردند تشکر و قدردانی می کنم.
+ نوشته شده توسط معینی در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 و ساعت
11:10 |