
وبلاگ برج سينا مطلبي با عنوان اخباري از آناپورنا! را منتشر كرده كه به بازگشت احسان پرتويي نيا از آناپورنا اختصاص دارد. احسان در سكوت به آناپورنا رفت و در سكوت از آن بازگشت. با خواندن اون پست ياد شعر شفيعي كدكدني به نام از عاشقان شرزه افتادم در زير اين شعر را اورده ام تا تلنگري باشد به ما
آن عاشقان شرزه، كه با شب نزيستند
رفتند و شهر خفته ندانست كيستند
فريادشان تموج شط حيات بود
چون آذرخش در سخن خويش زيستند
مرغان پر گشوده طوفان آن روز مرگ
دريا و موج و صخره بريشان گريستند
مي گفتي، اي عزيز! سترون شده ست خاك
اينك ببين برابر چشم تو چيستند:
هر صبح و شب به غارت طوفان روند و باز
باز، آخرين شقايق اين باغ نيستند.










