مرد کور استراتژی و ...

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد: «من کور هستم لطفا کمک کنید.»

روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت؛ نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود.. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز، روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم؛ لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:

« امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!! »وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید؛ خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد؛ باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش، و روحتان مایه بگذارید؛ این رمز موفقیت است.... لبخند بزنید!

پیاده روی حاشیه زاینده رود- مارکده

منطقه مارکده در حاشیه زاینده رود و در استان چهارمحال و بختیاری واقع شده است. روستاهای اطراف آن یاسه چا- قوچان- گرمدره و قره قوش هستند. این روستا در نزدیکی سد تنظیمی زاینده رود قرار دارد و دارای باغ های فراوان بادام- گردو- هلو و انگور است. شغل فعلی مردم آن باغداری اما در گذشته و قبل از احداث سد این مردم شالیکار بوده اند و پس از احداث سد آب رودخانه سردتر شده و کیفیت خود را برای شالیکاری از دست می دهد و مردم به باغداری روی می آورند. با توسعه صنعت کشاورزی و آبیاری انتقال آب به نقاط مرتفع تر هم ممکن شده و باغات این مناطق تا ارتفاعات گسترش پیدا کرده اند.

با گرم و آلوده شدن هوای کلان شهر اصفهان مردم به این مناطق هجوم آورده اند و با خرید زمین و احداث ویلا معماری بومی منطقه را تا حد بسیار زیادی به هم زده اند و با خاکبرداری های غیر اصولی دامنه کوه را تخریب کرده اند.

عصر روز پنج شنبه ساعت ۵ از شهر اصفهان به سمت روستای مارکده حرکت خود را آغاز نمودیم حدود ساعت ۱۹ به روستا رسیدیم و شب را در ویلای آقای روحانی اقامت گزیدیم. در روستای قوچان که در طرف دیگر رودخانه بود عروسی برپا شده بود که تا نیمه های شب گوش ما را با ساز و دهول خویش میهمان کردند. ساعت ۸ شب پیاده روی در باغ های بالا دست روستا داشتیم و شب هم با بلالی از خودمان پذیرایی کردیم. پس از صرف شام همه به سراغ خواب رفتیم من به همراه چند نفر دیگر از دوستانمان تصمیم گرفتیم شب را در پشت بام بخوابیم. البته خواب که چه عرض کنم تا صبح لرزیدیم و منتظر آفتاب نشستیم. ساعت ۶ پیاده روی خود را در کنار حاشیه زاینده رود شروع کردیم. باغات اطراف هنوز رنگ سبز داشتند و در حال مبارزه با لشگر رنگها. رنگ زرد در حال غلبه بر سبزی درختان و در پشت سر آن رنگ قرمز و نارنجی در حرکت بودند. بازی رنگها هر لحظه بیشتر ما را با خود همراه می کرد و موسیقی طبیعت با آواز خوانی خش خش برگها به ما می گفت طبیعت در حال رشد و بلوغی دوباره است و بنشینید تا لشگر سبزها را در بهار دوباره ببنید.

صبحانه در کنار رودخانه طعم دیگری دارد پس از صبحانه دوباره حرکت در کنار زیبایی ها را ادامه دادیم تا به پل قرقوش رسیدیم در کنار این پل و در حاشیه جاده بازارچه محلی روستاییان همیشه برپا است تا محصولات خود را به مردم بفروشند اما چه چاره ما که در راه از بس گردو انگور و آلو خورده بودیم دیگر جایی برای خرید نداشتیم البته همه را از روی زمین و یا درختان حاشیه جاده برداشته بودیم. برگشت را در طرف دیگر رودخانه به سمت مارکده حرکت کردیم تا در جایی مناسب برای ناهار توقف کردیم بعد از ناهار من به همراه ۵ نفر دیگر تصمیم گرفتیم که تا مارکده را شنا کنیم که خود تجربه جدید و جالبی برای من بود

در نهایت و پس از پشت سر گذاشتن ماجراهایی (دستگیری ما در رودخانه توسط برادران جان بر کف بسیجی به جرم شنا کردن در رودخانه و دیده شدن توسط بانوان نامحرم که البته با چاره اندیشی همانها و به این نتیجه رسیدن که تنها راه دیده نشدن بدنهای ما شنا در همان رودخانه است به خیر گذشت) ساعت ۱۷ به سمت اصفهان حرکت کردیم

در پایان جا دارد از گروه چکاد و سرپرست برنامه آقای روحانی تشکر ویژه ای داشته باشم

عکس های زیر از وبلاگ آقای رضایی است که در این سفر با ما بود

   

تصاویر برنامه:

......


.......

......

...

دوستان


...